|
این وبلاگ با تولد یک عشق در مردادماه سال 84 آغاز شد و الان هم با تموم شدن این عشق به صورت یه عشق دو طرفه تموم میشه...
تمام این خاطرات رو توی یه صندوقچه تو یه گوشه ی تاریک از قلبم میگذارم... اگه دوست داشتین وبلاگ جدید منو توی این آدرس ببینید... www.dele-baroonzade.blogfa.com منتظرتوونم...
سلام بچه ها... مرسی بابت همه ی محبت هایی که داشتین... تصمیم گرفتم با عشقم خداحافظی کنم . آخه اون دیگه مال من نیست ... و این یه واقعیت تلخه که باید با وجود سختیش باهاش کنار بیام... بالاخره اون رفته دنبال زندگیش و حقشه که زندگی کنه... من از این تجربه ی عشقی ناراحت نیستم . چون عشق رو زیبایی تمام دیدم ... اگه کسی واقعا عشق رو حس کنه دیگه بدی نمی بینه... همه چیزو خوبی میبینه ...همه چیزو .. حتی بدی هارو... برای مینا آرزو میکنم که حالا که منو تنها گذاشت با هر کس که هست خوشبخت باشه و هیچوقت توی زندگیش غم و غصه نداشته باشه و همیشه شاد سلامت و پیروز باشه... مینا دختر خوبی بود... من بجز خوبی چیزی از اون ندیدم .... تو عشقش هیچوقت بهم خیانت نکرد و همیشه فقط مال من بود... و اونو تحسین میکنم به خاطر این.... و مطمئنم که با هر کس باشه بهش خیانت نمی کنه.... پای رفتنم پای رفتنم را پیش تو جا گذاشته ام. یادت هست که نروم؟ حال تو رفته ای با پای من ؟ یا پای من رفته است با تو؟
۲۴ آبان ۸۴ وقتی که من و مینا با هم عهد بستیم که تا آخر عمر با هم باشیم : سلام بچه ها این مدتی که نبودم رفته بودم مینا رو ببینم . اما جه دیدنی ... !!!! شنبه هفته قبل دقیقا بعد از آپ مطلب قبلی تصمیم گرفتم ببینمش از نزدیک شاید بتونم راضیش کنم بمونه باهام. هوا تاریک شده بود که راه افتادم به سمت بند عباس ( مینا به خاطر کار باباش رفته بودن بندرعباس) حالا تصور کنید من تهرانم هوا تاریک شده تصمیم گرفتم برم بندرعباس از تهران تا بند عباس هزارو ششصد کیلومتر راهه (km1600 ) شهر اول قم بود بعدش کاشان (کاشان که رسیدم ساعت 2:30 نصف شب بود) اونجا خوابیدم تا 6 صبح دوباره راه افتادم شهر بعدی اصفهان بود بعدش شیراز . حالا من گواهینامه همرام نبود نزدیکای شیراز که رسیدم یه خورده سرعت داشتم 27000 تومان جریمه شدم اما به خاطر گواهینامه بهم گیر نداد. چند دقیقه بعد همش 5 تا سرعتم زیاد بود که هم همونقدر جریمم کرد هم میخواست ماشینو بخابونه چون گواهینامه همرام نبود با 1000 التماس ماشینو نخابوند اما مدارکمو گرفت . باید شیراز میرفتم شورای حل اختلاف اونجا کارمو درست میکردم. خلاصه راه افتادم شیراز که رسیدم 5 عصر بود مستقیم به سمت بندر عباس حرکت کردم بعد شهر جهرم بود بعد لارستان بعدش هم بندر عباس . بالاخره ساعت یک شب رسیدم بندر عباس (بگذریم از اینکه من این مسیر رو اولین بار بود که با ماشین می اومدم . همیشه با هواپیما یا قطار می اومدم ) خیلی سخت گذشت تا رسیدم. خوشحال بودم که بالاخره رسیدم و قراره عشقم رو ببینم.... اول رفتم در خونشون و با خودم گفتم الان تو این خونه عشقم لالا کرده .... بعدش رفتم کنار ساحل یه خوده قدم زدم و بعدش تو ماشین خوابیدم تا صبح ساعت 6.... 6 از خواب بیدار شدم و رفتم در خونه مینا گفتم احتمال زیاد کلاس داره میره دانشگاه ... از 6 صبح تا 9 صبح جشمام به در خیره موند اما خبری از مینا نشد.... تصمیم گرفتم بهش اس ام اس بدم که من اومدم بندر عباس . با خودم گفتم امکان نداره بدونه من اومدم و نیاد ببینمش... بهش گفتم خیلی راه اومدم . فقط می خوام چند دقیقه باهات حرف بزنم همین... گفت با بابام میام . بهش گفتم آخه اگه بابات باشه که من نمیتونم باحات حرف بزنم... باباش بهم زنگ زد گفت واسه چی اومدی گفتم یه سری سوال تو ذهنم مونده اومدم جواب سوالامو بگیرم... خلاصه گفت کجایی همدیگرو ببینیم منم بهش گفتم غروب همدیگرو میبینیم.. ظهر به مینا اس ام اس زدم بیا من باهات حرف دارم فقط چند دقیقه ببینمت باهات حرف بزنم قبول نکرد . گفت نمی تونم گفتم حداقل یه لحظه بیا بالکن خونتون ببینمت باز قبول نکرد . در حالی که اون روز عصر کلاس داشت و میتونست منو ببینه. خلاصه گفت اگه حرفی داری بهم زنگ بزن . وقتی زنگ زدم گفت حرف تکراری نزن اگه حرف جدیدی داری بگو. منم گفتم حرفام مال بعد از اخرین باریه که با هم صحبت کردیم تا الان . به نظرت تکراریه ... خلاصه بعد از حرفام دیدم هیچ فایده ای نداره اصلا انگار صدای منو نمیشنوه انگار جادو شده بود ... گریه ام گرفت... اونوقت بود که فهمیدم هیچی از عشقمون واسه اون نمونده.... و دیگه فایده نداره اون دیگه مال من نیست... بهم قول داد با باباش بیاد ... اما چه اومدنی !!! ساعت 7 عصر قرار گذاشتیم... خودش از ماشین پیاده نشد ... باباش اومد و با هم حرف زدیم ... ... من باید میرفتم... بدون اینکه حتی ببینمش یا برای همیشه تو چشاش نگاه کنم و باهاش خداحافظی کنم.... چه لحظه ی بدی بود... همه ی زندگیت چند قدمی تو تو ماشین باشه و تو نبینیش... کسی که خیلی سختی کشیدی تا رسیدی اونجا که اون هست... اما .... آره ... من باید میرفتم... واسه همیشه.... باباش قسمم داد واسه همیشه فراموش کنم مینا رو... بهش زنگ زدم گفتم نمی اومدی سنگینتر نبودی !!!! ازش قول گرفتم تا ساعت 12 شب اگه زنگ زدم یا اس ام اس زدم جوابمو بده... بهش گفنم عکسهامونو چیکار کردی ؟ گفت پاره کردم.. گفتم وقتی پاره می کردی چه حسی داشتی؟ گفت یادم نمیاد گفت داره نامزد می کنه . گفتم چطور می تونی بعد از ۳ سال با من بودن به من بگی برو و توی چشمای اون نگاه کنی و بگی دوستت دارم.. تو که همه ی عشقت.. نگاهت .. حرفای عاشقونت .. محبتت.. مهربونیت..و همه ی زندگیت مال من بود ..... حالا باید این همه راه که اومده بودم رو بر میگشتم... با چه حالی... شب شده بود.... حرکت کردم به سمت شیراز ... فرداش ساعت 11 ظهر رسیدیم شیراز رفتیم دنبال مدارک ماشین . 2 روز الاف شدیم تا گرفتیم .. بعدش دوباره اصفهان . کاشان . قم . تهران... حالا شما اگه جای من بودین چیکار می کردین؟ من از این به بعد باید چیکار کنم؟
بقیه ی دست نوشته ها رو (داستان عشق من و مینا از زبوون خودش) در ادامه مطلب بخونید ...
تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم : من تنها نیستم تنها ؛منتظرم تنها از ظهر تا غروب طول کشید ... دشتی را شخم زدم تا دفنش کردم... بد عادت شده بود جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد سایه ام را می گویم که خواب دیده بود تو به دیدارش آمدی . میان این همه راه که به تو نمی رسد چه سخت است راه تو را گم کردن. هرکه را از دور می بینم گلویم خشک می شود می ترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم بانو ! من به دنبال تو می آیم تو هم از من بگریز بگذار دیرتر بمیرم.
آخه چیکار کنم با این همه عشق که از تو مونده.... با اینکه رفتی اما عشق به تو روز به روز بیشتر میشه... ای خدا با اینهمه عشق چیکار کنم ... دارم می میرم ...
سلام .... نمیدونم دیگه باید چی صدات کنم ... آخه تو که دیگه مال من نیستی ... وقتی مال من بودی ۱۰۰ تا اسم قشنگ صدات می کردم اما حالا چی ... صدات کنم : غریبه !!! از وقتی رفتی همه چی تلخ سرد غمناک و سیاه شده... با رفتنت همه ی چیزای خوب رو هم با خودت بردی . دیگه هیچ چیز خوبی رو حس نمی کنم باورم نمی شه دیگه مال من نیستی ... هیچوقت باورم نمی شه ... هیچوقت ... خیلی باهات حرف نگفته دارم... گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی حالا چی بگم که هزار غم نگفته به دل مونده اما لحظه ی وداعه؟ چطور دلت میاد منو بذاری و بری؟ چطور می تونی بگذاری و بگذری؟ هزار خاطره ی خوش بگذاری و از با هم بودن و هزار خاطره ی خوش مانده بگذری؟ چطور میشه رفتنت رو باور کرد؟ چطور میشه بعد رفتنت موند و ادامه داد؟ چطور می تونم باور کنم که میری؟ چطور قبول کنم که لحظه ی آخره؟ کی حدس میزد آخر قصه ی من و تو هم به فصل جدایی ختم بشه؟ چطور برای روز آخر لباس انتخاب کنم ؟ با چه رویی روبروی آینه بشینم؟ چطوری خودم رو آماده کنم؟ آماده ی رفتن تو ..... ما که رفیق لحظه به لحظه و همدم قدم به قدم هم بودیم، ما که وقتی با هم خلوت می کردیم دیگران به هم نشونمون می دادن و به لحظه های تنهاییمون غبطه می خوردن، یکدفعه چی شد؟ کدوم طوفان حسادت آشیان وصال رو در هم شکست؟ چرا ساکتی؟ تو رو خدا حرفی بزن، چیزی بگو، بگو که همش خیاله! بیدارم کن! این یه کابوسه، بیدارم کن! چه سریع صفحات با هم بودن رو ورق زدیم و از کنار روزای وصل گذشتیم، سراسر به غفلت و همه پر از شتاب! و چه سخت قراره فصل جدایی رو کلمه به کلمه بخونیم، پر از اشک، پر از هق هق گریه، پر از بغض بی امان . می دونم جز غصه و درد و ناله برای گفتن نداشتم می دونم بودن با من جز خاطره ای از دردای همیشگی نداشت، اما تو بین دفتر زندگیم صفحه ای رو باز کردی که با بقیه ی صفحات فرق داشت، یه صفحه که بی دریغ خنده و شادی و سرمستی ثبت کرده، یه صفحه به رنگ خوشرنگ عشق . تو یکسر مهربونی بودی سرشار از صمیمیت و آغوشی سرشار از نوازش و شنوایی سرشار از حوصله . و تسکینی بر درد انتظار! چه حرفها که از سبوی دیده، به جام نگاهت ریختم و تو صبورانه شنیدی ... چه گلایه ها که از باغ زیاده خواهی و بی صبری چیدم و به سبد بخششت ریختم و تو به تدبیر نشستی ... چه شاخه ها که از درخت وجودم هرس کردی به سرپنجه ی مدارا، تا سبکبارتر ادامه دهم ... چه سنگها که از سر راه برداشتی به دست عطوفت، تا جاری تر نفس کشم ... چه شبها که به چراغ ستارگان زینت کردی تا تنها نمانم ... چه حرفهای بی کلامی که بهتر از هزار فریاد به گوش جانت خواندم و تو تنها کسی بودی که دانستی چه می گویم ... من زمزمه می کردم و تو می شنیدی، من سکوت اختیار می کردم و تو می فهمیدی!، من به آسمان می نگریستم و تو پر می گشودی، من از دریا شعر می خواندم و تو مروارید می چیدی از گونه هایم و من کودکانه به خواب می رفتم و تو تا سحر به نوازش مشغول ، و سحر به گلبوسه ی عشق خواب از چشمانم پاک می کردی، حرفهایت چه دلنشین بود وقتی لب به سخن می گشودی... و اینچنین لحظه ای بی ما نگذشت! و در تمام این مدت غیر از همه یک چیز به مسیر خویش ادامه می داد و آن عشق بود که ذره ذره در جان و دلم رخنه کرد و سوای همه ی دردها مرا مبتلا ساخت . و من آرام آرام غرق شدم؛غرقه اقیانوس عشق؛ و تو آن لحظه که از ابر چکیدم به سطح آب آمدی آغوش گشودی و مرا در خود جای دادی و اینچنین از من دُر ساختی، خالی از هر چه رنگ تعلق . و حال مرا به دستان غواص می سپاری تا گردن آویز کسان دگر شوم؟ من در دستان غواص زندگی تلالو ام را از دست خواهم داد ... بمان ، که از تمام دنیا به صدف آغوشت قانعم، بمان درخشش بر گردن ماه پیکران را نمی خواهم، می خواهم در وجود تو بدرخشم ... با من بمان ... دیگر به چه زبانی بگویم دوستت دارم ، چگونه بفهمانم دلباخته ام ، به کدام تدبیر عشق را که از سراسر وجودم می جوشد و توان انکارش را ندارم نشان دهم ؟ تو که زبان دیده را خوب میدانی چرا شیدایی را که در چشمانم می درخشد نمی خوانی؟ این شور که رسوای زمانه ام کرد چرا در فهم تو رسوایم نمی کند؟ هیچ به من فکر کردی؟ که بعد تو چه خواهم کرد و چه خواهم شد و چه بلایی بر سرم خواهد آمد؟ زیر هجوم بی امان دلتنگی؟ زیر آوار جدایی؟ حال که دیوانه ات گشته ام رخت سفر بستی؟ تو مثل آفتاب بودی در رویش گل مثل نور و تابش در ظلمت این شب تیره برای گمکرده راه مثل یه جرعه آب برای تشنه ای در بیابان مثل همه ی خوبیها و رنگ همه ی صمیمیت ها و حال ، بیا مثل اون کسی باش که یه شب قصد سفر کرد دید یارش داره می میره، موندش و صرف نظر کرد ، چرا به مرگ من راضی شدی، وقتی می دونی با صرف نظر از رفتن به من حیات دوباره می بخشی؟ چطوری می خوای وقت خداحافظی با لبخند آرامشبخش همیشگیت بهم نگاه کنی و بگی زود برمیگردم منتظرم باش؟، چطور میتونی توقع داشته باشی منتظرت بمونم؟ اگه دیدی برای اومدنت صبر کردم خیال نکن می تونم برای برگشتنت هم صبر کنم ، اونموقع که نبودی انتظار آسونتر بود اما حالا که اومدی تو لحظه لحظه ی زندگیم و تو جای جای وجودم گلی کاشتی، شاید بتونم بیقراری دل رو تحمل کنم، اما با گلها چیکار کنم که هر لحظه بهونه ی باغبونشون رو میگیرن؟ اصلا از کجا معلوم وقتی برگشتی من باشم؟ اگه برگشتی و من نبودم چی؟ هیچ لحظه ای به من که قراره نبودنت رو تحمل کنم و گلهای عمرم رو به پای انتظار پرپر کنم فکر کردی؟ این بود جواب انتظار؟ فقط بدون که من طاقت نمیارم، تمی تونم ، بی تو نمی تونم ادامه بدم؛ دل من نه مرد آنست که با غمت بر آید مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟ ، هر کی از دردای بی درمون می نالید دلداریش می دادم که میاد، هر کی از گره ی کور زندگیش می گفت، می گفتم چیزی نمونده، هر کی صبر از کف می داد صبورانه نگاش می کردم که اومدنش نزدیکه، با یه بغل عافیت میاد با پیشانی بلند تدبیرش میاد با سبوی صبر میاد و بالاخره اومدی از پشت درب انتظار، و من پر کشیدم به پیشوازت، مست مست از بودنت تشویش خمار رفتنت رو از یاد بردم و حالا داری میری و دیگه لحظه های آخره ، بی وفا رسم وفا از غم بیاموز اندکی . چه دیر اومدی و چقدر زود داری میری . ، کاش می شد ساعتها رو از گردش باز داشت، کاش میشد خورشید رو از غروب منصرف کرد، کاش می شد اومدن شب رو به تاخیر انداخت ، ببین بخاطر موندنت دارم از شب صرف نظر میکنم . با کدوم لحن معصوم احساس خواهش کنم که بمون؟ با کدوم دست ناتوان عشق دامنت رو بگیرم که نرو؟ دیگه با کدوم اشک و دیده میشه فریاد زد که: نه من راضی نیستم به این سفر؟ نرو؛ هر چند تو بی من دووم میاری، به من رحم کن و نرو !!!! ... بعد از این همه تمنا، درست لحظه ی وداع می فهمی که رفتنی تویی! اونی که اومدن دنبالش تویی! نگاهت رو که پر از ناباوری و شرمندگیه دوختی به چشماش و دیگه قادر نیستی حرفی بزنی، تازه می فهمی اونکه رسم وفا نیاموخته تویی! شرمنده ای از روی کسی که تا الان انگشت اتهام بی معرفتی و بی مرامی و بی وفایی رو به طرفش نشونه رفته بودی و او بدون اینکه حرفی بزنه به چشمات نگاه می کرده و لبخند میزده و فقط خدا میدونه در دلش چه غوغایی بوده ، و حالا که باید داد بزنی منو ببخش نمی تونی لب از لب وا کنی ، لرزش نگاهش رو میبینی وقتی داری دور میشی اما نمی تونی چیزی بگی ، خودت رو ملامت می کنی که ای کاش برای موندن تلاش کرده بودم، ای کاش موندن رو قربانی غفلت نکرده بودم، ای کاش یه حرکتی برای موندگاری کرده بودم ، اما دیگه تموم شد ، تو راه رفتن قدم گذاشتی، ولی چشم دوختی به پشت سر و دل نمی کنی از نگاه و او همچنان خاموش و تو هنوز نمی تونی حرف بزنی ، داری دورتر و دورتر میشی ولی هنوز باورت نشده، « کاش ازم نالیده بود، کاش بهم میگفت از بی وفاییم رنجیده، کاش انقدر صبور نبود، کاش انقدر خوب نبود ... » کاسه ی آب رو که میریزه پشت سرت دلت که تا اونموقع بیقرارتر از قبل خودش رو به درو دیوار قفس میزد آروم میگیره:« پس منتظرم می مونه، پس هنوز دوسم داره، پس می خواد که برگردم ... من برمیگردم ، به حرمت این آب برمیگردم با قول موندن برمی گردم » و جاده فریاد می زنه شور بود! و تو میفهمی که این آب همون اشکایی بود که شبای آخر وقتی فهمیده بود امیدی به موندنت نیست تو چینی دل جمع کرده بود! و وقتی چشمای ترش رو می دیدی و میپرسیدی چی شده مثل همیشه لبخند میزد و تازه می فهمیدی غمی که بین لبخندش موج میزد و خبر از دل طوفانیش میداد بخاطر چی بوده، دیگه حتی نقطه ای هم معلوم نیست چشم از جاده ی پشت سر برمیگیری و بر میگردی به روبرو نگاه می کنی و مطمئنتر لبخند میزنی که:« برمی گردم، به حرمت قطره قطره ی اشکها برمی گردم » ... کاش حداقل بهش گفته بودم که چقدر دوسش دارم .
|
About![]()
در کنـــار تـــــــو بودن هنوز هم برايم غير باور است .
Home
|